X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ر‌نگین کمان
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند *** وانکه این کار ندانست در انکار بماند . 
قالب وبلاگ

سال نو به همه ی شما دوستان عزیز مبارک. ایشالله به همه ی آرزوهای قشنگمون برسیم . این داستان تقدیم به شما خوبان .

یک مشت دانه گندم، توی پارچه ی نمناک خیس خوردند؛ جوانه زدند و سبز شدند. کمی که بالا آمدند، دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند. بشقاب سبزه آبروی سفره هفت سین بود.

دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی.

آن ها که به پایان قصه فکر می کردند؛

به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن ها را می چیند.

 نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه گندم است.

اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد و سیزدهمین برگ، پایان دانه های گندم بود. روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچک شان جدا کرد. رویای نان و گندم تکه تکه شد . و این آخر قصه بود.

دانه ها دلخور بودند، از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.

پس به خدا گفتند: « این قصه ای نبود که دوستش داشتیم، این قصه ناتمام است و نان ندارد. »

خدا گفت: « قصه ی شما کوتاه بود، اما ناتمام نبود.

قصه ی شما، قصه ی جوانه زدن بود و روییدن.

قصه ی سبزی، قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.

قصه شما، قصه زندگی بود و کوتاهی اش، رسالت تان گفتن همین بود. »

خدا گفت: « قصه شما اگر چه نان نداشت، اما زیبا بود، به زیبایی نان. »

   منبع: کتاب هر قاصدکی یک پیامبر است

                                                                                         نوشته ی عرفان نظر آهاری     

[ شنبه 7 فروردین 1389 ] [ 08:24 ق.ظ ] [ رنگین کمان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 27665